شعر (باغبان)
دلی و چشم و زبان و تن و روان منی عجیب نیست بگویم تمام جان منی هزار مرتبه از ریشه، ریشه کن شدهام اگر که خم نشدم چون تو استخوان منی مباد باد مخالف تو را بلرزاند مباد برگ بریزی، که سایبان منی به چشم من، چه ببازی چه اوج برداری مقام صدرِ جهانی و قهرمان منی هنوز رشتهی امّید من بُریده نشد تو تیر آخر جامانده در کمان منی تو قد کشیدی و، من ذرّه ذرّه پژمردم سرت سلامت ازین پس تو باغبان منی چراغ چشم تو روشن، چه حاجتی به چراغ به جلوه و جذبه، ماه آسمان منی به وعده های بهشتی نبودهام دلخوش خوشم تو کسبِ دو سر سود بی زیان منی "فاطمه اتحاد" ...









